تبليغاتX
niloofarestan
niloofarestan

این وبلاگ در همین لحظه و همین روز به کار خودش خاتمه داد

مرسی از دوستان عزیز

بای
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 0:44 توسط بهار |

خسته از این زندگی





معراج عزیز
در سوگ تو نشسته ایم و به آینده مینگریم
جایت خالی می ماند
امیدوارم که در زندگی جدیدت همیشه شاد باشی
ما همیشه از نیکی هایت یاد میکنیم
خاطرات گذشته را مرور میکنیم و به یادت میگرییم
امیدوارم که در های بهشت را برایت به آسانی باز کنند
برای من هم دعا کن


نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 10:48 توسط بهار |

دلتنگم

در انتهای هر جاده صدای بی صدای بودنت را میبینم
چه آشفته هستم هنگامی که غربتم را میبلعم
برگ برگ درختان را میخشکانم تا یادم برود هستم
هنوز دلتنگ عروسک بی خیال کودکی ام
و چه آرامم در روزهای اوج تنهایی ام
مرا بشمار تا بودنم را به تو بسپارم
نگاهم را بریزان به شکوفه های باران
تا بدانی که برای همیشه میمانم


نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 14:55 توسط بهار |

عطر صدا

غمگین تر از همیشه به دور دست خیره شدم

چه غروب دلگیریست هنگامی که دلتنگیهایم را یدک میکشم

حرفهایم را فریاد میزنم .سکوت عجیبی مرا فرو برده

انگار که ساعت هاست که به من مینگری

چشم دلت آخرین باری که مرا دید چه رنگی بود

هر چه بودی و هر که بودی گذشت

و نگاهم هنوز غمگین تر از همیشه ثانیه ها را میفشارد

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 23:17 توسط بهار |

به به دوستان عزیز میبینم که آپ کردم و تو رو خدا تشویق نکنید خجالتم ندید

امروز چند تا مطلب جدید دارم که خیلی ناز هستند

یک مطلب بسیار زیبا از صحبت خداوند و آفریده هاش در مورد زندگی

http://forums.balatarin4u.net/showthread.php?t=16210

اگه دلت گرفته بود بیا هرچی دوست داری بنویس

http://forums.balatarin4u.net/showthread.php?t=14412&p=87136

عکس های فوق العاده زیبا از انتظار ۹ ماهه مادر

http://forums.balatarin4u.net/showthread.php?t=16083

خوشحال میشم که ساپورتم کنید دوستان

نظر یادتون نره !!!

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 20:39 توسط بهار |

تقدیم به تو !!!

سلام به همه شما دوستان که حتی در نبود من هم پشتیبانم هستین

شاید نمیخواستم دیگه آپ کنم اما چند دلیل باعث شد این کار رو نکنم

اول اینکه شما دوستای خوب من اینقدر با محبت هستین که بعد از ۲ ماه همچنان نظر میدادید برام

دوم اینکه وقتی دیدم یکی از بهترین دوست هام که تازه باهاش آشنا شدم در مورد من حقیر تو وبلاگش

مطلب گذاشته کلی خجالت کشیدم و گفتم نه دیگه باید بری یه گردگیری حسابی از وبت بکنی

ولی بچه ها خودم هم خسته شدم دیگه نمیخوام غمگین بنویسم

از این به بعد سعی میکنم مطالب زیبا و به روز رو قرار بدم

 

خوب حتما میگید این دوست عزیز کیه ؟

کسی که از من و شما خیلی فاصله داره اما دلش قلبش و همه وجودش تو ایران هست و

نفسش با نفس ما شمارش میشه من این رو با تمام وجودم احساس کردم

یه دختر ناز که آرزو دارم به همه آرزوهاش برسه

یه عشق که امیدوارم هیچ وقت سختی نبینه

یه دوست که امیدوارم خوشبخت باشه

یه خواهر که دوست دارم تو لباس عروسی ببینمش

با فرهاد عزیزش پیش هم

با بچه های نازو خوشگل و سالم آخه عاشق بچه است

امیدوارم تا وقتی که تنهاست خدا براش بارون قلب از آسمون بریزه

تا اون هم همیشه شاد باشه و دیگه غمش رو نبینم

و در کنار هم بتونیم روز های خوبی رو داشته باشیم

  

پرستوی عزیزم من هم خدا رو شکر میکنم که تو رو با من آشنا کرد

دوستت دارم خواهر گلم

 

نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 10:25 توسط بهار |

مدتی است که میفشارد بغضی عجیب گلویم را

صدایم خسته است از نشنیدن دوستت دارم ها

قلبم آکنده است از تکرار بی هویت ندانم ها

روحم روحم دلگیر از بودن ها بودن ها بودن ها

بودن ها بودن ها بودن ها بودن ها بودن ها

بودن ها بودن ها بودن ها بودنها ...........

تنها بودن ها

نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 21:32 توسط بهار |

غم گذشته

سوسوی نگاهش را در برگریزان درختان میدیدم

 

هنوز به خاطر دارم نگاه های منتظرش را در پس نا امیدی

 

چقدر بی صدا فریاد زدم که دوستت دارم

 

چقدر در دلم آواز سر دادم که مجبورم بروم

 

چقدر بی کلام داستان زندگی ام را در چشمانم آویختم

 

اما او نه زبان اشاره بلد بود و نه زبان دل

 

با همه وجودم عشق را حمل میکردم و میرفتم

 

خش خش برگ ها دیگر برایم زیبایی نداشت

 

و او از لای درخت ها بلند فریاد میزد نرو .نرو .نرو

 

و دیگر صدایی را نمیشندیم و آرام به سوی آسمان پرواز کردم

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 19:25 توسط بهار |

بعد از 2 هفته دوری

   چه شد آن همه پیمان *****که از آن لب خندان

           بشنیدم و هرگز *****خبری نشد از آن

           کی آیی به برم  *****ای شمع سحرم

          در بزمم نفسی *****بنشین تاج سرم

        تا از جان گذرم

 

نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت 18:44 توسط بهار |

عاشقانه ترین روزهای برفی

دختر:دوستت دارم

 پسر:سکوت

دختر:عاشقت هستم و می مانم

پسر:سکوت

دختر:تا ابد با من خواهی ماند؟

و مدت هاست که پسرک  رد پاهای دختر را در امتداد جاده میشمارد

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 15:16 توسط بهار |
درباره وبلاگ

امکانات